تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ترتم شبانه ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ ترتم شبانه ๑۩۞۩๑

دخترا اگه برن سربازی ...

صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)
کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی

...

صبحانه:
وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

...

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

...

ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..

چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

...

بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام

فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...
هوووو....بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)

...

بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

...

شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو

فرمانده: بلندشید برید بخوابید!

همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:5  توسط ترنم شبانه   | 

آخرین کلمه های عمر ... !

آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟

آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...

آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟

آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...

آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...

آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!

آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...

آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!

آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...

آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.

آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...

آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...

آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...

آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند...

آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی: مکانیک یادش رفته ترمز ماشین رو درست کنه!

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...

آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...

آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...

آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...

آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...

آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!

آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...

آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:30  توسط ترنم شبانه   | 

تعطیلات

سلام !

مثلا فردا ترم دوم  شروع میشه و امروز آخرین روز های تصطیلی میان ترم هست ! همش یه هفته ...

اما خودمونیما نمیدونم چرا این تصطیلات اونطور که انتظارشو داشتم بهم فاز نداد . شایدم خودم توی یه فاز دیگه ای بودم  !

برای دانشگاه دلم خیلی تنگ شده برای بچه های دوست داشتنیش . با این که 3 ماهه که کنار هم هستیم . اما ترکوندیم و خیلی خیلی پا هستیم با هم هم آقایون و هم خاتوما !

دوست دارم زودتر فردا برسه و دوبا ره خودم رو بین اونها ببینم .

فایده تعطیلات این بود که تونستم یه سر و سامونی به سایت www.par30media.com بدم . همین !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:49  توسط ترنم شبانه   | 

غدیر



در سال دهم هجرت، زمانی که پیامبر اکرم (ص) دریافت به زمان رحلت خود نزدیک میشود، بی وقفه میکوشد تا زمان حضورش را در میان مسلمانان پربارتر نماید و به همین دلیل، زیباترین و دقیق ترین مراسم حج را به اتفاق یاران خود انجام داد.



در آن روزها بيمارى سختى (آبله يا حصبه) در مدينه شايع بود كه بسيارى از مسلمانان را از اين سفر محروم مى داشت با اين حال دهها هزار نفر با پيامبر همراه شدند. مورخان، همراهان آن حضرت را چهل هزار، هفتاد هزار، نود هزار، 114 هزار، 120 هزار و 124 هزار نفرنوشته اند ولى با اين همه حق اين است كه بگوييم چنان جمعيتى در ركاب آن حضرت حركت كردكه شمارش بر جز خدا پوشيده است.

اينان كسانى بودند كه از مدينه مى آمدند، ولى تعداد حاجيان به اين عده منحصر نمى شد زيرا اهل مكه و ساكنان حومه آن و كسانى كه از يمن در ركاب على (ع) آمده بودند نيز در حج شركت داشتند.

دلیل انتخاب محل غدیر خم
پس از پایان یافتن این حج که به الوداع، حجة الاسلام، حجة البلاغ، حجة الكمال و حجة التمام خوانده اند با پايان گرفتن مراسم حج پيامبر (ص) به سوى مدينه حركت كرد هنگامى كه به سرزمين رابغ رسيد، در محلى كه غدير خم نام داشت، جبرئيل امين بر او نازل شد و پيامى بدين شرح از پروردگار بر او تلاوت كرد.

اى رسول ما! آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان و اگر اين كار را انجام ندهی، رسالت خود را به انجام نرسانده اى و خدا تو را از مردم ايمن خواهد كرد همانا خداى، قوم كفرپيشه را هدايت نمى كند.

اين پيام الهى ماموريتى خطير بر عهده پيامبر اكرم (ص ) مى گذاشت، اعلان چيزى كه بايد همگان ازآن باخبر شوند و اگر چنين نكند گوياكارى صورت نداده است.

بنابراين بهترين موقعيت براى اعلام چنين پيامى همين جا بود، جايى كه راه مصر و عراق و مدينه و حضرموت و تهامه از هم جدا مى شود و همه حاجيان ناگزير از آن مى گذرند. غدير خم مناسب ترين محلى بود كه مى توانست چنين پيام پر اهمیتی رابه گوش همگان برساند.


بارگاه حضر علی (ع) در نجف
مهمترین خطبه پیامبر اسلام
پیامبر، پس از جمع شدن تمام حجاج و در زیر خورشید تابان، از یاران خود خواست تا زير چند درخت كهنسال را بروبند و با رویهم گذاردن جهاز شتران منبرى بلند برافرازند، سپس بر فراز منبر برآمد و خطبه اى بدين شرح ايراد كرد:

"ستايش مخصوص خداوند است از او كمك مى خواهيم و به او ايمان مى آوريم و بر او توكل مى كنيم و از شر نفس و بدى كردارمان به او پناه مى بريم ، خدايى كه هدايت كننده اى نيست آنكه رااو گمراه سازد و گمراه كننده اى نيست هر كه را او هدايت كند گواهى مى دهم كه معبودى جزخداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست."

"من پيش از شما به حوض كوثر مى رسم و شما در كناره حوض بر من وارد خواهيد شد،حوضى كه عرض آن به اندازه فاصله صنعا تا بصرى است ، و در آن جامهايى است از نقره به شماره ستارگان، حال بنگريد كه پس از من با دو ميراث گرانبها چگونه رفتار مى كنيد."

مردى از ميان جمعيت فرياد برآورد: يا رسول اللّه ! آن دو چيز گرانبها چيست ؟

فرمود: يكى از آن دو كه بزرگتر است ، كتاب خداست يك طرفش در دست خدا و طرف ديگرش به دست شماست ، پس آن را محكم نگه داريد تا گمراه نشويد و ديگرى كه كوچكتر است ، عترت و خاندان من است و خداى نيكى كننده آگاه به من خبر داده است كه اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند، تا در لب حوض در قيامت به من رسند من هم از خدا همين را خواسته ام، پس شما ازآنها پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و از آنها وا نمانيد كه هلاك مى شويد."

سپس دست على (ع )را گرفت و بلند كرد، آنگاه فرمود: اى مردم! چه كسى نسبت به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر است ؟

گفتند: خدا و رسولش بهتر مى دانند.

فرمود: خدا مولا و سرپرست من است و من مولا و سرپرست مؤمنانم و من نسبت به مؤمنين ازخود ايشان سزاوارترم پس هر كس من مولا و سرپرست اويم ، على مولا و سرپرست اوست." اين جمله را سه بار تكرار كرد.

سپس گفت : "خداوندا! دوستى كن با هر كس كه با على دوستى كند، و دشمنى كن با هر كس كه على را دشمنى كند، دوست بدار هر كس كه على را دوست مى دارد، و دشمن دار هر كس او رادشمن مى دارد، يارى كن هر كس را كه ياريش كند و بى ياور بگذار هر كس تنهايش گذاردو حق را همواره با على بدار هر طرف كه باشد .

اى مردم بايد حاضران، اين پيام را به غايبان برسانند."

چون خطبه نبوى به پايان رسيد امين وحى براى بار دوم نازل شد و او را به اين پيام مفتخر ساخت:

"امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد (اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم)"

پيامبر اكرم(ص) پس از دريافت اين پيام مسرت بخش ، فرمود:"اللّه اكبر! كه دين كامل و نعمت تمام گشت و پروردگارم به رسالت من و ولايت على بعد از من راضى شد" .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:44  توسط ترنم شبانه   | 

سلام

  سلام دوستان عزیز . شرمنده که یه مدتی در خدمت شما عزیزان نبودم . سرم بدجوری شلوغ بود !!
دانشگاه + طراحی سایت !

با دوستان یک سایت دانلود مدیا ( عکس و فیلم و کتاب و داستان و ابزار گرافیکی و برنامه ها و زنگ های موبایل و ... ) با لینک مستقیم طراحی کردیم که انصافا خیلی وقت و انرژی از ما گرفت .

اما این وبلاگ دفترچه شخصی من هست و من بهش تعلق خاطر زیادی دارم .

و حتما حتما این وبلاگ و به روز کردنش رو توی اولویت های کاریم قرار میدم .

این لینک سایت هستش دوستان




+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:23  توسط ترنم شبانه   | 

این عید کسی است که خدا روزه اش را پذیرفته، نماز او را ستوده و هر روز که خدا نافرمانی نشود، آن روز عی

عيد سعيد فطر، عيد آسودگي از آتش غفلت و رهيدگي از زنجير نفس، بر ميهمانان حضرت حق مبارك باد.

مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مي ‏طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.

اميرالمؤمنين، حضرت على (عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبه اى خوانده‏ اند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم داده ‏اند كه:

 اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مي ‏گيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مأيوس و نااميد مي ‏گردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن، به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت ‏به سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت‏ برين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه ‏دار داده مي‏شود اين است كه فرشته ‏اى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا ميدهند و ميگويند:

«هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏ تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.»

عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: «عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند و نيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، برآوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده‏ نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمي‏برند.»

روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده ‏اند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مي ‏نامند و از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مي‏شود، انسان افطار مي كند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مي ‏شود.

مهربان پروردگار! به پاسداشت مهرورزي تو، روزه گرفتيم و اكنون به نماز فطرت، پاك ميرويم و در آبي رحمتت روح و جان مي شوييم و تن پوش آمرزش بر تن مي نماييم. در اين لحظه هاي سبز استجابت، شاخه هاي نخل آرزو را در دست مي گيريم و ظهور موعود آخرين را از تو ميخواهيم ...


عید فطر

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:25  توسط ترنم شبانه   | 

حافظ : 10 قرن بعد !

نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي !
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:46  توسط ترنم شبانه   | 

شروعی پر بارتر

سلام ... !

یه سلام بزرگ به بزرگی قلب همه عاشقا به بزرگی هرچی قلب مهربونه ...

یه سالی هست که من توی این وبلاگ هیچ پستی آپ نکردم !

جالبه ها نه ؟!!

من خودم این وبلاگ رو سال ۸۴ ساختم ( یادش بخیر ) و یه سال هم خودم آپ میکردم اما بعد به خاطر اداره وبلاگ های بزرگتر و ۲ تا سایت که توی یکی مدیر اصلی بودم و توی دومی یکی از مدیران بخش موزیک دیگه فرصت نکردم که سری به این وبلاگ بزنم و زحمت آپ کردنش به ممد و مریم و مژگان و زهره و راحله و مهسا و نوشین افتاد . خدایی همه سنگ تموم گذاشتن با توجه به مشغله ای که داشتن . از همینجا صمیمانه از هممممشون تشکر میکنم . اما من عاشق این وبلاگم ! قول میدم در کنار ۲ وبلاک موزیک و دانلود و یک سایت پرتال مدیا حتما حتما با این وبلاگ هم برسم و اصلا همه وقتم مال همین وبلاگه !

اشک تو چشام جمع شده چون با هر پست این ویلاگ یه خاطره بزرگ دارم ...

 

فعلا به شدت درگیر ساخت یه رادیو اینترنتی آنلاین هستم با ۲ تا از دوستام  که به طور ۲۴ ساعته موزیک های روز دنیا همراه با موزیک های ایرانی  رو پخش میکنه و تقریبا ۸۰٪ کار تموم شده و در حال کامل شدن هستش . با امید رسیدن روز افتتاح این رادیو که مناسب گوش دادن به موزیک با کیفیت با اینترنت کم سرعت هستش ...

تاریخش به همتون اعلام میشه

فعلا یا علی ...

http://www.Par30media.com    http://www.Par30media.com        http://www.Par30media.com   

http://www.Par30media.com    http://www.Par30media.com        http://www.Par30media.com

http://www.Par30media.com    http://www.Par30media.com        http://www.Par30media.com

http://www.Par30media.com    http://www.Par30media.com        http://www.Par30media.com

 

تکرار می شود
هیاهوی خالی و پوچ....
من را
در حریم امن چشمانت
به آرامش برسان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:23  توسط ترنم شبانه   | 

,كميته امتحانات!! آزاد

 

به سوالات زير پاسخ دهيد,با تشكر,كميته امتحانات!!

1-لطفا به سوالات زير با دقت پاسخ دهيد:

1-چشم 2-به روي چشم 3-عمرا 4-در اين كادر چيزي ننويسيد

2-بازيكن برزيل كه پايش به شدت آسيب ديد رونال... نام دارد:

1-يك 2-دو 3-سه 4-چهار

3-سر دسته طالبان اسامه بن... نام دارد:

1-لادن 2-مهوش 3-سقرا 4- ساناز

4-كدام لاستيك را نبايد خريد:

1-البرز 2-دنا 3-گلدستون 4-پنچر

5-آيا برزيل قهرمان جام جهاني مي شود:

1-صد سال سياه 2-فقط علي دائي 3-زيدانته 4-من اصلا فوتبال نمي بينم

6-بهترين فوتباليست سابق ايران علي...:

1-دائي 2-كريمي 3-پيرواني 4-عمو

7-مفسر بسيار بزرگ فوتبال ايران جواد...:

1-خياباني 2-ميدوني 3-اتوباني 4-سيد خندان يه نفر

8-برجهاي دو قلو چند قلو بودن:

1-يك قلو 2-دو قلو 3-برج كه چند قلو نمي شه 3-اين هم شد سوال

9-نام كارگردان زن موفق ايراني تهمينه...:

1-ميلاني 2-منچستري 3-رئالي 4-استقلالي

10-هنرپيشه خوشتيپ هاليوود برد...:

1-حلبي 2-پيت 3-بشكه 4-دبه

11-بازيكنه سابق بسنيايي بايرن مونيخ:

1-حميد حسن زيچ صالح 2-صالح حسن حميد زيچ 3-زيچ حسن صالح حميد 4-حسن صالح حميد زيچ

12-اين شعر را كامل كنيد:... وقت سحر از غصه نجاتم دادند:

1-واشر 2-wc 3-وان 4-دوش

13-نام حيواني كه به كند روي معروف است لاك...:

1-عقب 2-جلو 3- پشت 4- چپ يا راست هيچ فرقي نمي كنه

14-به جاي واژه خارجي نت بوك مي گوييم لب...:

1-سرسره 2- الاكلنگ 3-تاب 4-چرخ و فلك

15-مترادف كلمه گلابي:

1-سيفون 2-دنيا 3-آرمان 4-وبلاگ خوانها

16-تيم هميشه قهرمان ايراني:

1-استقلال 2- آبيته 3-بازم استقلال 4-خوب معلومه استقلال

17-وقت امتحان تموم شد:

1-به چپم 2-به راستم 3-من خواجه ام 4-من چون دخترم از بابام قرض مي گيرم

پايان امتحان ! به اين سوال نمره منفي تعلق نمي گيرد:

نمره خود را پيش بيني كنيد:

1-نمره بيست كلاس و نمي خوام 2-تو خودت نمره بيستي 3-نمره بده اون با من 4-تا قبر آ آ آ آ

نتيجه گيري اخلاقي:

1-دلم برات تنگ شده جونم.......

2-در اين كنكور از هيچ تيمي طرفداري نشده!!ياد بگيريد!!

3-بيا بيا دلم برات تنگه....

4-اينايي كه گفتم اصلا ربطي به قضيه نداشت!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:55  توسط ترنم شبانه   | 

زنگ آخر ... !

جدیدا یه جملهی قشنگ پیدا کردم که درصد عشقولکیش بالاست بخونین:

 یه قطره اشک میندازم تو دریا تا وقتی که پیداش کنی دوست دارم 

هــــــــــــــــــه چه باحال(اشک شوق)

سلام خوبین جیگرا؟   

من که داغونم. بد جوری سرما خوردم.الانم که دارم آپ میکنم پتو پیچیدم دورم.گلوم هم خیلی درد میکنه.من نمیدونم با این گرمایی که اینجا داره من چه جوری سرما خوردم.عجب بدبختییییه هااا...

خلاصه اومدم یه کم براتون پرت و پرت بگم.یعنی از این به بعد بعضی وقتا جنگولک بازیای تو مدرسه رو واستون تعریف میکنم... 

خوب کلاسای ما دومیها و سومیها طبقه ی دوم مدرسه ست.زنگ کلاس خورده بود و از اون بالا من و دلارام(یکی ازدوستای پایه ام تو کلاس)ایستاده بودیم و هم کشیک میدایم و دبیر هر کلاسی اومد بالا میرفتیم خبر میدادیم تا آماده شن سنگین و رنگین بشینن و موبایلاشون رو جم کنن(آخه موبایل تو مردسه مون ممنوعه میدونین که ...)هم داشتیم معلمایی رو که اون پایین ایستاده بودن صدا میکردیم و بعد قایم میشدیم .اصلا به این یادمون نبود که اگه صفری(خانم صفری معاون خشن مدرسمونه) از پله های پشت سرمون بیاد بالا نمیبینیمش  .نگو نیم ساعته پشت سر ما ایستاده و داره نگاهمون میکنه.اول دلارام صفری رو دید جیغ زد سپیده صفری اومــــــــــــد.دویدیم سمت کلاس.شانسمون زد قیافه هامونو ندید نفهمید کی بودیم اما دید دویدیم تو کلاس 2/2 اومد دم در ایستاد محکم دو بار با دست زد به در و خلاصه بد جوری هیکلمون رو قهوه ای کرد و رفت...(فقط بفهمم کیا بودن.مگه دبیرا همسنتونن که بابهاشون شوخی میکنید؟واقعا برای اون دو نفر متاسفم.کارتون نهایت بی ادبی بود) بابا جمش کن  .. << اینو ما گفتیم 

به قول خالم خدا رحم کرد خشانت این صفری معروفه...  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نقطه سر خط

زنگ آخر بود.نمیدونم چرا امروز که سرما خوردم حس شیطونیم گل کرده بود.دین و زندگی داشتیم و دبیرشم که ... --->(خداییش بار اولی که وارد کلاس شد خود به خود کلمه ی پخمه اومد تو ذهنم )این جلسه که دیگه غوغا کرده بود از خوش تیپی .مانتوی بلند کرم رنگ پوشیده بود که زمینو جارو میکرد بعد دو تا چاک داشت تااااااااااااا بالای بالا.یکی نیست بگه آخه اســـکــل تو که چاک مانتوت تا اون بالاست چرا زیرش لباسی پوشیدی که بلند باشه ؟لباس زیریش تا زانوش بود و رنگشم گلبهی.تا دیدمش دست خودم نبود منفجر شدم.تا به بقیه ی بچه ها نمیگفتم وجدانم آروم نمیشد که.روی کاغذی که این زیر میبینین نوشتم دادم بچه ها بچرخونن تو کلاس اینم عکسش که یکی از بچه ها با گوشیش ازش گرفت داشت بلوتوث میکرد واسه بچه ها ...متنش از مهسا بود که جلوم میشینه

(همین الان استقلال گل زد.مبارکه استقلال چه کارش میکنه؟!سوراخ سوراخش میکنه... ...به ساعت آپ نگاه نکنین اول تو word مینویسم)

پخمه

خلاااااااصه با هم رفتیم تو کاسه..نه نرفتیم دبیرمونو کردیم تو کاسه.همه همدیگه رو نگا میکردن میزدن زیر خنده   این پخمه هم نمیفهمید تا بهاره خنگول(به خاطر این حرکتش بهش گفتم خنگــول هااااااااا . بچه ی باحالیه)که پشت سرم میشینه سرخ شده بود نمیتونست درست حرف بزنه ازش پرسید خانم لباستون گلبهیه؟؟ دبیره تازه میگه آره از کجا فهمیدی؟ ؟ منم گفتم خانم این بهاره لامصب علم غیب داره. .. نمیدونم معلمه باور کرد یا نه اما هر چی بود قانع شد..   

دیگه این دفه کلاس اصلا قابل کنترل نبود سرشو گرفت تو دستش.چند دقیقه همینجوری گذشت که آناهیتا(تازه اومده تو مدرسمون.جدیدا روش باز شده)گفت خانم مث اینکه حالتون خوب نیست اگه میخاین برین خونه ما حاضریم این جلسه رو بیخیال دینی شیم .بیچاره دیگه داشت به گریه میفتاد .آخرش درس رو بیخیال شد.دلم کلی براش ســـوخت تفلـــــک ... این بچه های ما هم که اصلا رحم ندارن.یاسمن و الهه شروع کرده بودن به آدامس ترکوندن.دبیرمون نمیفهمید کیه  هی سرک میکشید دیگه خودم به دادش رسیدم(البته لو ندادم فقط گفتم دخترای خوب از شما بعیده این کارای مبتذل مال پسراست...توجه داشته باشین خودم استاد ترکوندن آدامس به روشهای مختلف میباشم.)>. به قول نوید(چیه؟؟ 12 سالشه..)داداش نیلوفر:بویی از دختر بودن نبردین... 

خوب دیگه برم من مثلا حالم بده بهانه دارم که درس نخونم واسه فردا  ... !
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:55  توسط ترنم شبانه   | 

یک شب سرد زمستانی

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.   آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. 

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 14:55  توسط ترنم شبانه   |